محمد نيكانمحمد نيكان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

نیکان تک ستاره شبهای من

شیرین زبونیهای نیکان

مامانی :نیکان عزیزم تو بعضی وقتا تیکه های خیلی با حال میگی از این به بعد میخوام حرفاتو ثبت کنم که بزرگ شد د ببینی چقدر خوش مزه بودی 92/4/27:امروز صبح از خواب بیدار شدی هنوز سرت رو بالشتته به من نگاه کردی گفتی:مامان من فردا تو و بابایی رو می خوام ببرم باغ وحش تا پاندا رو بهتون نشون بدم پانداهم بوستون کنه 92/4/24:خاله زهرا اینا می یان میبرنت خونشون تو هم گفتی: خاله شله زرد میخوام خاله: باشه نیکان حتما خیلی شله زرد دوست داری مامانت همیشه واست میپزه نیکان:نه ما که برنج نداریم بعد خاله برنج نرمه مخصوص شله زرد رو می یاره تمیز کنه نیکان یه نگاهی به برنجا می کنه و میگه: ما از این برنجا نداریم ما برنج بزرگ داریم &nbs...
2 مرداد 1392

آبرنگ بازی

سلام دیروز با مامانی رفتیم که واسم دفتر نقاشی بخره منم به قول خودم هی هی گفتم آبرنگ میخوام و مامانیم واسم خرید .ظهر با هم با آبرنگ نقاشی کردیم منم گفتم می خوام رو صورتم بکشم مامانیم گفت بیا رو صورتت شکل پیشی بکشم البته من اصلا درست واینمیستادم و هر یه خطی که میکشید میرفتم بابای بیچارمو از خواب بیدار می کردمو می پرسیدم .بابایی خوشکل شدم ...
2 مرداد 1392

عکسای 13 به در

ما 13 امسال با عمو عمه های مامانی رفتیم همین دور و اطراف ده جای دنج پیدا کردیمو خیلی خیلی بههمون خوش گذشت مامانی هم تاب منو آورده بود و بابیی هم زحمت کشید وصلش کرد به یه درخت و منم کلی تاب بازی کردم اینم یه عکس هنری که ایمان جون پسر عموی مامانی ازم گرفته بقیه رو هم ادامه مطلب ببینین ...
1 مرداد 1392

کلوچه خوشمزه

مامانی چند روز پیشا ازم پرسید نیکان چی دوست داری واست بپزم منم بعده کمی فکر یهویی کلوچه از دهنم پرید بیرون گفتم کلوچه میخوام .مامانی هم واسم درست کرد کلوچه شکلاتی خیلیم خوشمزه بود عکساشو ببینین دهن آدم آب مییفته اینم عکس حلوایی که مامانی واسه دیشب که خونه باباجون اینا دعوت بودیم (با دایی ها)به کمک بقیه البته درست کردن :عالی عالی نشد اونجور که مامانم میخواست ولی بدم نبود   ...
29 تير 1392

کلاس ژیملاستیک اززبون مامانی

من به نیکان جونم قول داده بودم یه کلاس وزرشی   واسش ثبت نام کنم چون تابستون نمی برمش مهد از اون جایی که کارای ورزشکاری رو به قول خودش خیلی دوست داره گفتم بفرستمش زیملاستیک بعد کلی گشتن و پرسو جو بلاخره یه جایی پیدا کردم (اینم بگم هر کی از اول تابستون نیکانو دیده پرسیده کلاس چی میری میگه زیملاستیک) رفتم پرسیدم گفت 4 سال به بالا دیگه با کلی اصرار که پسرم خیلی علاقه داره و از این حرفا گفتن بیارینش روزای فرد .خلاصه روزش رسید بردیمشو آقا از در  تو نمی یاد گیر داده نمی خوام برم منم رفتم اداره دارایی یه کم پایین تر از کلاسشون کارمو انجام دادم از سر برگشت کلی تو گوشش خوندم قبول کرد بریمو دیگه آخرای کلاس بود یه کم نگاه بچه ها کرد .بعضیها ...
26 تير 1392

من گم شدممممم

روز د وم ماه رضون بابایی و مامانی و خاله اینا رفتیم پیست پیاده روی و منم که دوچرخه سواری میکردم سر برگشت چون سراشیبی بود من یه کم جلوتر افتادم مامانم یه لحظه دید من که دیده نمی شم فکر کرد من پشت سر با بابایی هستم ازش سوال کرد دید نه بابایی هم فکر می کرده من جلوتر دارم میرم مامانی هم که خاله ایمانه رو دیده بود با اونا قدم می زد ازشون خدافظی می کنه و بدو بدو مییاد جلو تا منو پیدا کنه و نخیر از من خبری نبود تو مسیرم از همه می پرسیده پسری با دوچرخه قرمز ندیدین همه می گفتن نه خلاصه بابایی هم دوان دوان آمد و دید نه اثری از من نیست دیگه خیلی نگران شدن با علی آقا سوار ماشین شدن و افتادن دنباله من .مامانی بیچاره هم که داشت سعی میکرد جلو...
26 تير 1392