محمد نيكانمحمد نيكان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نیکان تک ستاره شبهای من

مسابقه نقاشی به مناسبت میلاد حضرت مهدی

نیمه شعبان مبارککککککک به مناسبت نیمه شعبان تو پارک خانواده جشن نقاشی برگزار شده بود که من و مامانی با هم رفتیم از اونجا هم رفتیم خونه خاله زهرا دوست مامانی بچه های زیادی آمده بودن خوش گذشت     ...
5 تير 1392

تولد تولد تولد بابایییییی

سلام  کلی حرف دارم هفته پیش ما اسباب کشی داشتیم وای نمی دونیم چقدر خسته کننده شده بود منم که اصلا خونه بابا جون  موندیم با مامانی و بابایی میرفتم البته اذیتشون نمی کردم ولی خودم خیلی خسته می شدم تازه اینو بگم که رفتیم طبقه پایین خونه بابا جون و من کلی خوش به حالم شده جمعه هم که تولد بابا مجید بود و مامانمم که تو این خونه چشمش به گازش افتاده بودو هنرنماییاش گل کرده بود کیک تولد بابایی رو خودش پخت(اخه اون خونمون گاز رو کابینتی داشت و مامانم از نعمت فر محروم بود  مایکروفرم که  به نظر مامانی اصلا جای فرو نمی گیره) خلاصه از ظهرش مامانم گیر کارا بود واسه شامم قرار پیراشکی بود ولی مامانی هنوز یه مقداری خسته اسباب کشیی و کوکوی 2ر...
20 خرداد 1392

نیکان پلنگگگگگگگگگگگگگگگگ

یه روزی یه خانومی آمده بود توی مهدمونو رو صورتمون نقاشی کرد من از اون جایی که عاشق گرگام به مامانم کفتم دوست دارم شکل گرگ بشم مامانمم به مربیم گفت اگه میشه نیکانو شکل گرگ کنید .بعدش منو این شکلی نقاشی کردن حالا دیگه نمی دونم چه قدر شبیه گرگ شدم بیشتر شبیه پلنگم نه؟شادیم گربه؟فرقی هم نمیکنه من عاشق همشون هستمحلا ان شما واینم نیکان پلنگگگگگگگگگ ...
30 ارديبهشت 1392

بازدید از نمایشگاه مار

نمایشگاه مار باز شده بود مامانی به بابایی گفت که منو ببره مار ها رو ببینم و با انواع مختلف مار آشنا شماونجا ماررا رو می دادن تو دستمون واییییییییی نمی دونین چه هیجانی داشت هم می ترسیدم و هم واقا دوست داشتم تجربه اش کنم ...
28 ارديبهشت 1392

رفتن به پارک وحدت با بچه های مهد

امروز (92/2/24)بابایی زودتر رفت بیرون کار داشت به مامانی گفت مییاد دنبالمون اما ......بله کارش طول میکشه و مامانمم که می بینه ساعت 10 شده منو حاظر میکنه که پیاده بریم مهد .دیدیم بچه ها رو بردن پارک جولوی مهد ما هم رفتیم مامانی هم با من واستاد با دوستام کلی بازی کردم و خوش گذشت البته آخرش که داشتیم برمیگشتیم  مهدیه کم گریه کردم که مامان نرو اما مامانیم با هام صحبت کرد و منم قبول کردم اینم عکسام اینم منو آرتین رفیق جون جونیم کنار من مهلاست-لباس صورتیی فاطمه زهرا-جلوییم پارسا-کنارییش دانیال و نارگل   اینم پارسا جون که 2 روز پیش می خواسته نقابی که مامانم روز قبلش واسم خریده رو بگیره و دعوامون شده و هم نقاب بیچار...
24 ارديبهشت 1392