محمد نيكانمحمد نيكان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

نیکان تک ستاره شبهای من

چرا رفتي

  سميراي قشنگم .دختر شيرين زبون ما آخه چرا اينقدر زود پر كشيدي .عزيزم جگرم آتيش گرفت سوختم از غم رفتنت هنوز چيزي از روزاي عقدت نميگذره با  دستاي خودم واست سفره عقد چيدم چه آرزوها كه واسه عروسيت داشتي .فرشته قشنگم بدون هنوز باورم نميشه كه سميراي قشنگم پيش ما نيست بدون ياد تو هيچ وقت از دل هيچ كس بيرون نميره تو هميشه زنده و جاودانه اي .واي وايييييي سميرا جون غمت خيلي سنگينه تو يه آدم معمولي نبودي فرشته اي بودي كه جات فقط و فقط تو آسموناست پيش خانوم فاطمه زهرا كه درست روز تولدش تو رو به جشن آسمونيش پيش فرشته هاش دعوت كرد.واي كه نميدونم چي بايد بنويسم بغض بزرگي تو گلومه و چشمام هميشه و هر لحظه  از سوز فراق تو اشك بار. معصومم آخ...
2 ارديبهشت 1393

اسكيت بازي

جمعه گذشته اسكيتا تو برداشتيم و گفتيم بريم پارك تا يه كم تمرين كني رفتيم پارك امام حسين به ياد خونه قبليمون كه نزديك اونجا بود و تابستون پارسال خيلي ميرفتيم اونجا هم اينكه خلوته و جاي خوبي واسه تمرين اسكيت و بعدشم رفتيم پمپ گاز و ازجاي پيتزا خروس رد شديم و توهم گفتي بريم اونجا به قول خودت پيستا بخوريم چشتون روز بد نبينه ساعت 10/5 رفتيم  11/5 شايدم يه كم بيشتر سفارشمون حاضر شد (بعد از كلي قر زدن به كارسون بيچاره)يعني طوري شده بود كه داد همه در آمده بود بعضي ها خسته شده بودن و رفتن دوباره برگشتن خلاصه حالا بعده يه ساعت غذا اومده كيفيت افتضاح ساندويچ نيكانو كه بهش ندادم جز 2 لقمه از نون(هميشه  ميگه پيتزا اما اصلا پيتزا خور نيست و واسش...
27 فروردين 1393

اذيت كردن ماماني و بابايي

امروز بچه هاي مهدتونو قرار بود ببرن پارك توحيد از 9 تا 12 كلي بازي و شادي.شب با هم رفتيم كلي واست خوراكي خريدم و تو كيفت گذاشتم خوابيدي. صبحم بيدارت كردم زودتر از هر روز تا به سرويس برسي موقع پوشيدن كفش شروع كردي به نق زدن و كم كم گريه شروع شد كه نه من مي خوام با تو بيام .منم كه حاضر نبودم قرار بود بابايي اول تو رو برسونه تا دير نرسي بعد بياد دنبالم بريم سفره عروسمو از تالار جمع كنم بعد از يه ربع كه گريه كردي و چسبيدي به بغلم و پا تو تو يه كفش كردي كه ميخوام با تو بيام به زور دادن تبلت بهت كه تا برسي مهد باهاش بازي كني رفتي با بابايي.ديدم بابايي دير كرد زنگ زدم بهش ميبينم صداي گريت ميياد و خانومتم هر چي ميگه نيكان جون بيا بريم بهت خوش ميگذره...
27 فروردين 1393

سفرنامه قشم4

خوب از هرچه بگذريم سخن خريد خوش تر است خانوما كه همون روز اول سيتي سنتر قشم كلي خريد كردن و يه روزم رفتيم درگهان مابقي خريدها اما بازم آمديم همه ميگفتن ما كه چيزي نخريديم كاش بيشتر خريد ميكرديم اينم اسكيتاي خوشكلي كه ماماني و بابايي واسه من خريدم همونجا پوشيدم و به كمك مهرانا و مهرداد جون تونستم سريع ياد بگيرم و خودم راه برم اينجا هم هتل هرمز بندر عباس هست كه سر برگشت اونجا نهار خورديم ماماني هم كه طبق معمول دوربين به دست: ...
19 فروردين 1393

سفرنامه قشم 3

جاهاي ديدني كه رفتيم جزيره هنگام برا ي ديدن دلفين ها خيلي باحال بود سوار قايق شديو رفتيم وسطاي دريا دلفين هاي خوشكل دسته جمعي شنا ميكردن ما هم چشامونو زوم ميكرديم تا بيان بالا و وقتي پيدا شون ميكرديم كلي ذوقققق.البته اينم بگو من تا قايق سريع ميرفت جيغ ميزدم و ميترسيدم . ساحل ناز:يه جايي هست كه تا ظهر آب دريا بالاست و از ظهر به بعد ميياد پايين طوري كه همه آما پياده تا جزيره روبهرويي ميتونن برن و ميشه پيست اتومبيل راني ماشينا بسيار صحنه دلنشيني بوجود ميياره و واقعا قدرت خداوند رو اينجور موقع ها درك ميكني فقط بايد گفت خدايا شكرت. اينم قيافه هول زده من روي قايق البته قيافه پرهامم ديدني پشت سرم اون بچه كه زبونش بند آمده بود پشت سر...
19 فروردين 1393

سفرنامه قشم 2

عكس سيتي سنتر قشم كه تازه ساخته بودن و خيلي خوب بود بالاشم يه شهربازي عالي داشت من هم با مهردادجون كه يه دل سير از بازي در آورديم: ...
19 فروردين 1393

سفرنامه قشم1

سلام دوستاي خوبم 10 عيد كاراي مزون ماماني تمام شد و با باباجون و خاله جونو دايي جون اينا برنامه سفر به قشم ريختيم و راهي شديم عصر رسيديم بندر عباس و يه سوييت گرفتيم و صبحم به سمت بندر پل حركت كرديم تا سوار لنج بشيم و بريم قشم جاي همه خالي خيلي خيلي خوش گذشت بريم سراغ عكسا: عكس سوار لنج در رفت و برگشت: ...
19 فروردين 1393

عيدانه نويسي

سلام به به عيد همگي مبارك امسال ما كه سالمونو خيلي خوب شروع كرديم چون سال تحويل رو خونه باباجون اينا بوديم خيلي خوش گذشت پدربزرگ مادر بزرگ (بابا و مامان باباجون)هم بودن همه دور هفت سين نشستيم و سال نو رو آغاز كرديم ايشالاه سال پر بركتي برا همه باشه.عكس ها هم همه دست جمعي نميشه گذاشت يه عكس از سفره هفت سين خونه خودمون ميزارم كه ماماني خيلي خودشو زحمت داده همونايي كه مهدمون داده رو گذاشته روي ميز و تمام اين سبزه هم كار كلاسي خودمونه يعني فقط كلاس ما داشتن و خودمون كاشتيم و آب داديم تو مهدمون به كمك مربي.   ...
2 فروردين 1393

عيد همگي مبارك

عكس كه از طرف مهد رفتيم آتليه گرفتيم (اينا لباساي عيدمه كه بابايي از تهران گرفته) راستي جشنواره سبزه عيد مهدموه ما برنده شديممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم يه جايزه هم بهم دادن دست ماماني درد نكنه از حق نگذريم واسش زحمت كشيد.يه جعبه مداد رنگي و يه دفتر نقاشي ماژيكي اگه شد عكسشو ميزارم سفره هفت سين ويترين مزون ماماني: چون ميزاشو واسه سفره عقداش لازم داره و سخت همش باد از تو ويترين درشون بياره همونجوري ساده وسايلو گذاشته   ...
28 اسفند 1392

جيگر ماماني

سلام جيگر ماماني .ديروز واست كفش خريدم آوردم خونه اينقدر خوشت اومده بود كه اصلا از پات در نميياوردي تمام روز پات بود و شبم با همونا خوابيدي و من آخر شب از ژات در آوردمشون تازه صبحم با همونا رفتي مهد و افتتاح كرديدشون ديگه.قربونت بشم اينقدر پسر با ذوقي هستي
27 اسفند 1392